ذبيح الله صفا

1052

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

بشكست چشم مست تو جانا خمار ما * بربود زلف شست تو از دل قرار ما از آه بىدلان كه برآرند صبحدم * آشفته گشت زلف تو چون روزگار ما دايم خيال قدّ تو در ديدهء منست * زيراكه جاى سرو بود در كنار ما از پا درآمدم ز غم روى آن صنم * نگرفت دست دل شبكى آن نگار ما ديدم بسى جهان و بگشتم بعشق او * كس نيست در جهانِ وفا همچو يار ما گفتم شكار زلف تو گشتم ستمگرا * گفتا كه هست خلق جهانى شكار ما گفتم وفا و مهر ندارى چرا بگو * مستِ فراغتى تو ز احوال زار ما كارم خراب از غم و بارم بدل ز عشق * روزى نظر فگن تو درين كار و بار ما * * شوقم بوصل دوست نهايت‌پذير نيست * اى دوست از وصال تو ما را گزير نيست خوبان روزگار بديدم به چشم سر * آن بىنظير در دو جهانش نظير نيست گفتى كه در ضمير نمىآورى مرا * ما را بجز خيالِ رُخَت در ضمير نيست هرچند آفتاب جهانتاب روشنست * ليكن چو ماه طلعت تو مستنير نيست از تركتاز حسن تو جانا دلى كه ديد * كو در كمند زلف سياهت اسير نيست شاهان به حال زار فقيران نظر كنند * تو شاه روزگارى و چون من فقير نيست از پا درآمدم ، ز سر لطف دست گير * چون جز اميد وصل توام دستگير نيست چشمى كه در جمال تو حيران نمىشود * حقّا كه پيش اهل بصارت بصير نيست بر خاك آستان تو سر مىنهد جهان * ز آنش نظر بجانب تاج و سرير نيست * * حال دلم چه پرسى سرگشته در جهانست * حيران كار عشقش فارغ ز اين و آنست تا قدّ آن صنوبر از پيش ما روان شد * خون در دل از فراقش از چشم ما روانست سرو روان بقدّش نسبت نمىتوانم * كردن ، چراكه ما را هم روح و هم روانست ارزان ببرد از ما دل را به چشم و ابرو * آخر چه شد كه با ما دلدار سرگرانست